دیشب 20/9/91 خونه مامانی
سلام قند عسلی الان که دارم اینو می نویسم دلم برات یه ذره شده دیشب خونه مامانی بودیم و از اونجایی که شما سرما خورده بودی مامانی برات یه کم شلغم پخته بود تا بخوری و بهتر بشی گفتیم بهتره اول بخور بدیم بعد بخوری خلاصه یه پتو آوردیم و ظرف شلغم برای اینکه تنها اون زیر نباشی خاله رویا و من هم باهات اومدیم زیر پتو همینکه در ظرف رو برداشتیم تا بخور شلغم بهت بخور زود دویدی بیرون و هرچی بهت گفتیم بیا قبول می کردی عقب عقب می رفتی و می گفتی اتلا من می تتم (یعنی اصلا من می ترسم) خلاصه هر کاری کردیم حاضر نشدی که بیای و ما هم برای اینکه اذیت نشی زیاد اصرار نکردیم و تا چند دقیقه بعد هر کی میومد طرفت می گفتی من می تتم الهی من قربون اون شیرین زبون...






